در فنجان رسوب می کند
وقتی برایم چای می ریزی
این شهلا ترین چایی است
که می نوشم.
خون دل با خط هیروگلیف
در فنجان رسوب می کند
وقتی برایم چای می ریزی
این شهلا ترین چایی است
که می نوشم.
روزمره گی رایج
روز های قطع نخاع
شبهای دست به عصا
وسطرهایی که آخرشان نقطه نیست
جمله های بیوه ی هندو
با النگو های مفتولی بی ارزش
و انبه
وگاو
و روپیه...
دانش آموز شبانه ی چشمت !
و تو آموزگار خوابیده ی من
زیر آسمان رایج
با یک صفر گُنده ی روشن.
این ماه ترین نمره ی من است!
روی بالش سفید رو یاها
با پاپیون های آبی روشن.
چرا در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد؟
آشیل روی مخم رژه می رود
و یونان خراب می شود روی چرت نیمه کاره ام
آویزان از داربست
یکی مرا می سپارد به خواب های غربتی
که می آمدند
اردو می زدند در "چم"
با ماهیچه های سفت
و ظهر ها چماق و دایره زنگی می فروختند.
خوابم گیر می کند لای چرخ دنده
و پرت می شوم وسط یک نامه ی عاشقانه
با خون دل و خط هیروگلیف
که هرگز پست نشده است.
بالش رویا با پاپیون های آبی روشن
دختر غربتی با دو ساق سبزه
می دود تانیمه ی خوابم.
آی دختر !
چه خال کبودی داری روی چانه ات!
مرا با خودت از این بهار ببر!
با شعر های شهرستانی
و دلی که حضانت ماه را پذیرفته است!
چشمت را تمدید کن برای من
و دکمه ی پیراهنت را از بالا باز نگه دار
تا خورشیدها روی سینه ات لیز بخورند
و بچه هایت شیر گرم.
من چقدر خود ِ مجنونم
شاعره ی ناخن شکسته...!
روی تجوید چشمت
روی مدّ ِ ابرویت
و حافظ سی جزء زیبایی ات شدم.
به نام ماه
جبرییل نگاهت را نازل کن!
وقتی مماس با نسلم
در رختخواب کاهل معاصر دراز کشیده ام.
تنم بوی خشکسالی گرفته است
وقتی پیاده می روم
به عمق خواب های لاغر کنعان.
از پی ساعت هیچ دویدن
مثل برف
که منجر می شود به تعطیلی
و آدم برفی های پوک یک روزه
و شال
و دکمه
وهویج
و آدم های غیر برفی کلافه
که سپیدی فحش می دهند
ساچمه های سرد در سینه هایشان
تاوان تمام پرواز ها را پرداخت می کنند
با درد های قهوه ای
با بال های مخفف...!
نقطه سر خط
شقیقه ام تیر می کشد
و یاد وال می افتم با غربت دریایی اش
آبششم پر می شود از دود.
من
نقطه ته خط.
زیر اسکنه زانوی درد ناکم را التیام می بخشم.
با آواز های شرطی همسایه ام
وسکته های بی دلیل پیاده رو
در حاشیه ی کاربنی ماه.
وشب های انفرادی
ودرد های دسته جمعی
وسیگار های سفید.