با شعر های شهرستانی
و دلی که حضانت ماه را پذیرفته است!
چشمت را تمدید کن برای من
و دکمه ی پیراهنت را از بالا باز نگه دار
تا خورشیدها روی سینه ات لیز بخورند
و بچه هایت شیر گرم.
من چقدر خود ِ مجنونم
شاعره ی ناخن شکسته...!
خون دل با خط هیروگلیف
با شعر های شهرستانی
و دلی که حضانت ماه را پذیرفته است!
چشمت را تمدید کن برای من
و دکمه ی پیراهنت را از بالا باز نگه دار
تا خورشیدها روی سینه ات لیز بخورند
و بچه هایت شیر گرم.
من چقدر خود ِ مجنونم
شاعره ی ناخن شکسته...!
روی تجوید چشمت
روی مدّ ِ ابرویت
و حافظ سی جزء زیبایی ات شدم.
به نام ماه
جبرییل نگاهت را نازل کن!
وقتی مماس با نسلم
در رختخواب کاهل معاصر دراز کشیده ام.
تنم بوی خشکسالی گرفته است
وقتی پیاده می روم
به عمق خواب های لاغر کنعان.
از پی ساعت هیچ دویدن
مثل برف
که منجر می شود به تعطیلی
و آدم برفی های پوک یک روزه
و شال
و دکمه
وهویج
و آدم های غیر برفی کلافه
که سپیدی فحش می دهند
ساچمه های سرد در سینه هایشان
تاوان تمام پرواز ها را پرداخت می کنند
با درد های قهوه ای
با بال های مخفف...!
نقطه سر خط
شقیقه ام تیر می کشد
و یاد وال می افتم با غربت دریایی اش
آبششم پر می شود از دود.
من
نقطه ته خط.
زیر اسکنه زانوی درد ناکم را التیام می بخشم.
با آواز های شرطی همسایه ام
وسکته های بی دلیل پیاده رو
در حاشیه ی کاربنی ماه.
وشب های انفرادی
ودرد های دسته جمعی
وسیگار های سفید.
گریه ات را
نگاه ات را
حرف ات را...
همه وهمه را موکول کن به بعد.
مقرری بوسه ام را بده!
نفر یکی به آخر مانده منم!
نه می توانم با خودم پیپ صلح بکشم
نه این دیوار بلند را حاشا کنم
ای ایستاده از راست نفر اول!
نشسته از چپ منم
نفر یکی مانده به آخر
که مثل قیر چسبیده ام به خاطراتم
واز این پیر تر نمی شوم
ای ننگ منزه بر پیشانی جاهلیت!
زخم حجامت زمینی
باخونابه ی کثیفش.
این کاروان چه بی عزیز می گذرد !
این کاروان چه بی یوسف..!
نه آدم به آدم.
ایستگاه همیشه پر از آدم هایی است
که دنبال یک میله ی خلوت می گردند
درساعات سیاه جنگ
در ساعات سیاه صلح
در ساعات سیاه مترو.