تبليغاتX
ساعات تنگ آسم

ساعات تنگ آسم

خون دل با خط هیروگلیف

من چقدر شبیه مجنونم

با شعر های شهرستانی

و دلی که حضانت ماه را پذیرفته است!

چشمت را تمدید کن برای من

و دکمه ی پیراهنت را از بالا باز نگه دار

تا خورشیدها روی سینه ات لیز بخورند

و بچه هایت شیر گرم.

 

من چقدر  خود ِ مجنونم

شاعره ی ناخن شکسته...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:44  توسط بهرام مصباح  | 

اردو زدم

روی تجوید چشمت

روی مدّ ِ ابرویت

و حافظ سی جزء زیبایی ات شدم.

به نام ماه

جبرییل نگاهت را نازل کن!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:45  توسط بهرام مصباح  | 

تنم بوی جاده های فرعی را گرفته است

وقتی مماس با نسلم

در رختخواب کاهل معاصر دراز کشیده ام.

تنم بوی خشکسالی گرفته است

وقتی پیاده می روم

به عمق خواب های لاغر کنعان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:57  توسط بهرام مصباح  | 

بی عقربه

از پی ساعت هیچ دویدن

مثل برف

که منجر می شود به تعطیلی

و آدم برفی های پوک یک روزه

و شال

و دکمه

وهویج

و آدم های غیر برفی کلافه

که سپیدی فحش می دهند

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:53  توسط بهرام مصباح  | 

خیل گنجشک ها

ساچمه های سرد در سینه هایشان

تاوان تمام پرواز ها را پرداخت می کنند

با درد های قهوه ای

با بال های مخفف...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:44  توسط بهرام مصباح  | 

من

نقطه سر خط

شقیقه ام تیر می کشد

و یاد وال می افتم با غربت دریایی اش

آبششم پر می شود از دود.

من

نقطه ته خط.

زیر اسکنه زانوی درد ناکم را التیام می بخشم.

با آواز های شرطی همسایه ام

وسکته های بی دلیل پیاده رو

در حاشیه ی کاربنی ماه.

وشب های انفرادی

ودرد های دسته جمعی

وسیگار های سفید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 4:32  توسط بهرام مصباح  | 

خستگی ات را

گریه ات را

نگاه ات را

حرف ات را...

همه وهمه را موکول کن به بعد.

مقرری بوسه ام را بده!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:49  توسط بهرام مصباح  | 

نشسته از چپ

نفر یکی به آخر مانده منم!

نه می توانم با خودم پیپ صلح بکشم

نه این دیوار بلند را حاشا کنم

ای ایستاده از راست نفر اول!

نشسته از چپ منم

نفر یکی مانده به آخر

که مثل قیر چسبیده ام به خاطراتم

واز این پیر تر نمی شوم

ای ننگ منزه بر پیشانی جاهلیت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:43  توسط بهرام مصباح  | 

عمیق است و تلخ

زخم حجامت زمینی

باخونابه ی کثیفش.

این کاروان چه بی عزیز می گذرد !

این کاروان چه بی یوسف..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:53  توسط بهرام مصباح  | 

نه کوه به کوه می رسد

نه آدم به آدم.

ایستگاه همیشه پر از آدم هایی است

که دنبال یک میله ی خلوت می گردند

درساعات سیاه جنگ

در ساعات سیاه صلح

در ساعات سیاه مترو.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:42  توسط بهرام مصباح  |