تبليغاتX
ساعات تنگ آسم

ساعات تنگ آسم

خون دل با خط هیروگلیف

ماه

ای "ه"آخر تنها!

ای عزیز خصوصی!

ای ماه رایگان!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:42  توسط بهرام مصباح  | 

بی رنگ

گره خورده ام با ماه

با شاید

با ساغر

منم پیامبر تهیدست رنگها!

بی رنگ!

بی درنگ!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:41  توسط بهرام مصباح  | 

هندسه ی معلول

خط کش از طولم گذشت

اره از عرضم

در ساعت سنگین ریاضیات

به علاوه ی فرمول

به علاوه ی راه حل

که نبود.

وتخته که چشمش هی سیاهی می رفت!

چقدر گونیا ماندن دشوار است!

در این کلاس

با زاویه های تند

و هندسه ی معلول!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:38  توسط بهرام مصباح  | 

روز مرگی

روز مرگی

روز مرگی رایج

روزهای قطع نخاع

شب های دست به عصا

وسطر هایی که آخرشان نقطه ندارد.

جمله های بیوه ی هندی

با النگوهای مفتولی بی ارزش.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:34  توسط بهرام مصباح  | 

یک لایه یخ

یک لایه یخ

یک لایه آب

هزار لایه ماهی

شکسته بود دلش اقیانوس منجمد شمالی!

یک لایه مرد

یک لایه خرس

هزار لایه اندوه

به ضخامت یک فصل!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:31  توسط بهرام مصباح  | 

مارش غربت

مارش تنهایی من
شیپور غربت است
که از سینه ی جوان یک سرباز آغاز می شود

ومرا بیست وچهار ماه

از خانه ام دور می کند
با یک احترام خشک نظامی
برای مافوق ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:26  توسط بهرام مصباح  | 

رسوب

چشم زیبایت

در فنجان رسوب می کند

وقتی برایم چای می ریزی!

این شهلا ترین چایی است

که می نوشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:18  توسط بهرام مصباح  | 

یوسف

 
به میمنت یوسف

مرا به چاه اضافه کن

تا بوی پیراهنم در قاهره بپیچد!

 

به میمنت پرنده

مرابه هیزم اضافه کن

تا از خاکستر خودم فارغ شوم!

 

من یوسفم!

ضمیر غایب اسطوره!

که باد خاکسترم را بر تمام ادیان نشانده است

یوسفی مشتعل

به دندان گرگ!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط بهرام مصباح  | 

فلات

کمی نردبان

کمی ارتفاع

وشیرجه به کانون نور

....پسر! این فلات چقدر پامیر است!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط بهرام مصباح  |