تاوان
ساچمه های سرد در سینه هایشان
تاوان تمام پرواز ها را پرداخت می کنند
با درد های قهوه ای
با بال های مخفف...!
خون دل با خط هیروگلیف
ساچمه های سرد در سینه هایشان
تاوان تمام پرواز ها را پرداخت می کنند
با درد های قهوه ای
با بال های مخفف...!
نقطه سر خط
شقیقه ام تیر می کشد
و یاد وال می افتم با غربت دریایی اش
آبششم پر می شود از دود.
من
نقطه ته خط.
زیر اسکنه زانوی درد ناکم را التیام می بخشم.
با آواز های شرطی همسایه ام
وسکته های بی دلیل پیاده رو
در حاشیه ی کاربنی ماه.
وشب های انفرادی
ودرد های دسته جمعی
وسیگار های سفید.
گریه ات را
نگاه ات را
حرف ات را...
همه وهمه را موکول کن به بعد.
مقرری بوسه ام را بده!
نفر یکی به آخر مانده منم!
نه می توانم با خودم پیپ صلح بکشم
نه این دیوار بلند را حاشا کنم
ای ایستاده از راست نفر اول!
نشسته از چپ منم
نفر یکی مانده به آخر
که مثل قیر چسبیده ام به خاطراتم
واز این پیر تر نمی شوم
ای ننگ منزه بر پیشانی جاهلیت!
زخم حجامت زمینی
باخونابه ی کثیفش.
این کاروان چه بی عزیز می گذرد !
این کاروان چه بی یوسف..!
نه آدم به آدم.
ایستگاه همیشه پر از آدم هایی است
که دنبال یک میله ی خلوت می گردند
درساعات سیاه جنگ
در ساعات سیاه صلح
در ساعات سیاه مترو.