تبليغاتX
ساعات تنگ آسم

ساعات تنگ آسم

خون دل با خط هیروگلیف

تاوان

خیل گنجشک ها

ساچمه های سرد در سینه هایشان

تاوان تمام پرواز ها را پرداخت می کنند

با درد های قهوه ای

با بال های مخفف...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:44  توسط بهرام مصباح  | 

شب های انفرادی

من

نقطه سر خط

شقیقه ام تیر می کشد

و یاد وال می افتم با غربت دریایی اش

آبششم پر می شود از دود.

من

نقطه ته خط.

زیر اسکنه زانوی درد ناکم را التیام می بخشم.

با آواز های شرطی همسایه ام

وسکته های بی دلیل پیاده رو

در حاشیه ی کاربنی ماه.

وشب های انفرادی

ودرد های دسته جمعی

وسیگار های سفید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 4:32  توسط بهرام مصباح  | 

مقرری

خستگی ات را

گریه ات را

نگاه ات را

حرف ات را...

همه وهمه را موکول کن به بعد.

مقرری بوسه ام را بده!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:49  توسط بهرام مصباح  | 

خاطره

نشسته از چپ

نفر یکی به آخر مانده منم!

نه می توانم با خودم پیپ صلح بکشم

نه این دیوار بلند را حاشا کنم

ای ایستاده از راست نفر اول!

نشسته از چپ منم

نفر یکی مانده به آخر

که مثل قیر چسبیده ام به خاطراتم

واز این پیر تر نمی شوم

ای ننگ منزه بر پیشانی جاهلیت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:43  توسط بهرام مصباح  | 

حجامت

عمیق است و تلخ

زخم حجامت زمینی

باخونابه ی کثیفش.

این کاروان چه بی عزیز می گذرد !

این کاروان چه بی یوسف..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:53  توسط بهرام مصباح  | 

ایستگاه

نه کوه به کوه می رسد

نه آدم به آدم.

ایستگاه همیشه پر از آدم هایی است

که دنبال یک میله ی خلوت می گردند

درساعات سیاه جنگ

در ساعات سیاه صلح

در ساعات سیاه مترو.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:42  توسط بهرام مصباح  |